تبليغاتX
محسن رنجبران

آیا می دانید که در ارتباط با صادرات نفت خام، سهم هر کویتی بیش از 25 برابر، هر تبعه عربستان 12 برابر و هر اماراتی 80 برابر سهم هر ایرانی است؟

صادرات نفت کویت روزانه یک میلیون 97 هزار بشکه و جمعیت آن حدود 5/2 (دو و نیم) میلیون نفر می باشد. بنابراین سهم هر کویتی از صادرات نفت حدود 287 بشکه در سال می باشد.

ایران با جمعیت 70 میلیون نفری روزانه حدود 2/2 میلیون بشکه در روز صادرات نفتی دارد. به عبارت دیگر سهم هر ایرانی از صادرات نفت هر سال معادل 11 و نیم بشکه و هر ماه کمتر از یک بشکه است.

 بنابراین سهم هر کویتی از صادرات نفت بیش از 25 بر ابر سهم هر ایرانی است.

ضمنا سهم هر تبعه عربستان از صادرات نفت 12 برابر سهم هر ایرانی و سهم هر اماراتی 80 برابر هر ایرانی است.

جمعیت بومی امارات متحده عربی 957133 نفر و صادرات نفت خام این کشور دو و نیم میلیون بشکه در روز است.

جمعیت بومی عربستان سعودی  20841423 نفر و صادرات نفت خام آن روزانه 7 میلیون و 920 هزار بشکه در روز است.

+ نوشته شده توسط محسن رنجبران در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 21:13 |

آیا می دانید که سود قاچاق بنزین بیش از سود قاچاق مواد مخدر است؟!

آیا می دانید که سود قاچاق بنزین بیش از سود قاچاق مواد مخدر است؟!

در ایران بنزین به قیمت 80 تومان در هر لیتر ارائه می گردد. هر بشکه بنزین صادراتی 158 لیتر و 91 صدم لیتر می باشد. بنابراین قیمت عرضه هر بشکه بنزین در ایران 12712 تومان می باشد که با احتساب هر دلار 917 تومان معادل کمتر از 14 دلار می شود. حال آنکه قیمت عمده جهانی آن در خلیج فارس حدود بشکه ای 95 دلار است که در کشورهای همجوار با اخذ مالیات بر مصرف به قیمت حدود 800 تا 2000 تومان ارائه می گردد.

بنابراین اگر با قیمت عمده (فوب خلیج فارس) مقایسه شود قاچاق بنزین  حدود 6 برابر سود نصیب قاچاقچیان خواهد کرد. اما اگر قیمت بنزین در کشورهای همسایه ملاک محاسبه قرار گیرد. سود قاچاق بنزین به نسبت قیمت عرضه در هر کشور افزایش می یابد. در ترکیه هر لیتر بنزین حدود 2000 تومان یعنی 25 برابر قیمت ایران است. بنابراین قاچاقچیانی که بنزین را به ترکیه قاچاق می کند 24 برابر سود می کنند یعنی 4 برابر سود قاچاق مواد مخدر.

قیمت هر لیتر بنزین وارداتی بدون هزینه حمل و نقل حدود 550 تومان در هر لیتر است که با احتساب هزینه حمل و نقل و توزیع و انبار آن بیش از 600 تومان در لیتر تمام می شود.

قیمت هر کیلو تریاک در افغانستان 120 هزار تومان و در تهران 800 هزار تومان است. لذا سود قاچاق مواد مخدر 6 برابر قیمت آن در مبدآ است.

+ نوشته شده توسط محسن رنجبران در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 21:10 |

واشنگتن پیشتاز در تخصیص بودجه در تسلیحات هسته ای

کشورهای غربی سردمدار گسترش و نوسازی سلاح هسته ای

به گزارش خبرگزاری مهر، آمریکا درطی سالهای اخیر بالاترین رقم را در میان بودجه های نظامی دنیا داشته است. این کشوربا وجود امضای پیمان منع گسترش سلاح های هسته ای همچنان در حال اختصاص بودجه برای گسترش تسلیحات هسته ای است. علاوه بر وزارت دفاع آمریکا، وزارت انرژی آمریکا نیزفعالیتهای گسترش سلاح های هسته ای در پیش دارد. 

به گزارش "مرکز کنترل نیروهای نظامی و منع گسترش"، دولت بوش برای سال مالی 2008که از اکتبر 2007 آغاز خواهد شد، درخواست 1/484 میلیارد دلار بودجه برای وزارت دفاع کرده است. این درحالی است که وی  8/532 میلیارد دلار بودجه جهت وزارت دفاع آمریکا برای سال مالی 2007 از کنگره تقاضا کرده بود. بودجه 2007 در حدود 7% بیش از ترازجاری 7/ 410میلیارد دلاری است . البته این رقم غیر از سرمایه گذاری وزارت انرژی بر روی فعالیتهای تسلیحات هسته ای است. همچنین این رقم دربرگیرنده هزینه های مانور نظامی آمریکا درعراق و افغانستان نیست .

بنا بر گزارش مذکور بودجه نظامی آمریکا در سال 2007 شامل موارد زیر است :

- ارتش : 8/111 میلیارد دلار ( 4/25%  کل بودجه نظامی )

- نیروی دریایی : 4/127 میلیارد دلار ( 29% کل بودجه نظامی )

- نیروی هوایی : 4/139 میلیارد دلار ( 7/29% کل بودجه نظامی )

- گستره دفاعی : 7/69 میلیارد دلار (9/15% کل بودجه نظامی )

اداره مدیریت و بودجه آمریکا برآورد کرده است که سرمایه گذاری آمریکا فقط در بخش وزارت دفاع ، تا سال 2012 از مرز  495 میلیارد دلار خواهد گذشت. کل هزینه های پنتاگون به غیر از سرمایه گذاری برای وزارت انرژی یا مرکز عملیات رزمی ، در بین سالهای 2008 تا 2012 بیش از 3/2 تریلیون دلار خواهد بود.  

+ نوشته شده توسط محسن رنجبران در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 20:58 |

خاطرات 57 (قسمت اول) : نوفل لوشاتو، زير درخت سيب !



 

 

گرچه خيلي دلم مي‏خواست در نوفل لوشاتو در كنار حضرت امام (ره) و با بودن در كنار آن حضرت، از لذّت ديدار ايشان در زير درخت سيب بهره‏مند شوم، ليكن احساس مي‏كردم، در آن شرايط در ايتاليا مي‏توانم بيشتر به اسلام و انقلاب اسلامي خدمت كرده و در خدمت آرمان‏هاي حضرت امام(ره)باشم. تصميم سختي بود. تصميم بين ميل باطني از يك طرف و احساس وظيفه از سوي ديگر. در نهايت بر ميل باطني خويش غلبه كردم و با اين اعتقاد كه ترك حضرت امام (ره) نيز يك نوع فداكاري در

 

 

راه اسلام است نوفل لوشاتو را به قصد ايتاليا ترك نمودم. گرچه محل تحصيلم شهر فلورانس بود، ليكن چند سالي مي‏شد كه توانسته بودم در رم چند نفر از دانشجويان مسلمان را شناخته و هسته يك انجمن اسلامي را پايه ريزي كنم. ديگر لازم نبود مثل گذشته، وقتي براي تماسي با احزاب و روزنامه كه از فلورانس به رم مي‏آمدم. شب را در اطاق انتظار مسافرين يا روي صندلي پارك‏ها بخوابم يا شب را درون كيوسك تلفن چمباته بزنم. هميشه تلاش مي‏كردم كه سفر چهار ساعته فلورانس تا رم را در قطار باشم تا شب را بتوانم در قطار بخوابم. به همين دليل معمولاً ساعت 2 صبح از فلورانس راه مي‏افتادم تا 6 صبح در رم باشم. علت بود كه به عنوان دانشجو، امكان كرايه اطاق در مهمانسراهاي رم را نداشتم. از زماني كه دوستاني در رم يافته بودم شب را مزاحم و مهمان آنها بودم و همچون سالهاي 1353 تا 1356 شبها سرگردان رم نبودم و لذا مي‏توانستم روزهاي بيشتري را در پايتخت سياسي و مطبوعاتي ايتاليا به سر برم. انجمن اسلامي در شهرهاي ديگر نظير پروجا و تورينو، نسبت به شهر رم از تعداد اعضاي بيشتري برخوردار بود و در اين اواخر مجموع نيروهاي انجمن‏هاي اسلامي از هر يك از تشكل‏هاي ديگر قوي‏تر شده بودند. خلاصه در رم بودم و با ساير اعضاي انجمن اسلامي در سراسر ايتاليا مرتبا تماس داشتم، تا شايد بتوانم برنامه تصرف سفارت شاهنشاهي در رم و واتيكان و كنسولگري را كه هر سه در شهر رم بودند تدارك ديده و به مرحله اجرا در آوريم. تعدادمان در رم كفايت نمي‏كرد و براي اينكار دانشجويان مسلمان بايد از سراسر ايتاليا به رم مي‏آمدند و چون جاي مناسب براي اقامت نداشتيم ، بايد برنامه به نحوي تدارك مي‏شد كه از زمان ورود آنان به رم تا زمان اشغال سفارت فاصله زيادي نباشد ، ضمن اينكه، قبلاً چند بار دانشجويان با گرايش‏هاي ديگر، تلاش كرده بودند سفارت را به اشغال خود در آورند. لذا، تدابير شد امنيتي براي پيشگيري از اشغال سفارت اتخاذ شده بود. ورودي سفارت به نحوي بود كه ابتدا، درب نرده‏اي فلزي باز مي‏شد، در حالي كه سه متر آنطرف‌تر درب فلزي نرده‏اي ديگري بسته بود. پس از ورود مراجعين به اين قسمت، ابتدا درب اولي بسته مي‏شود آنگاه درب دوم باز مي شد و اگر ناگهان تعداد زيادي مي‏خواستند وارد شدند، مي‏توانستند درب دوم را باز نكرده و درب اولي را ببندند و مراجعين يا مهاجمين را بين دو در محبوس كنند. اشغال سفارت از طريق تهاجم خيلي مشكل به نظر مي‏رسيد و در صورتيكه موفق به ورود محوطه اصلي سفارت نمي‏شديم، ظرف چند دقيقه توسط پليس محل دستگير مي‏شديم و به همين لحاظ هم بايد كاري مي‏كرديم كه در همين چند دقيقه، عكاسان و فيلم‌برداران و خبرنگاران در محل سفارت حاضر شوند، تا لااقل اين موضوع انعكاس رسانه‏اي نيز داشته باشد و اگر به مطبوعات از قبل اطلاع مي‏داديم، آنها به پليس موضوع را گزارش مي‏كردند و در نتيجه سفارت نيز اطلاع مي‏يافت و در اين صورت اصل برنامه عقيم مي‏ماند. در تدارك برنامه اشغال سفارت بوديم كه اطلاع يافتيم حضرت امام (ره) عازم تهران شده‏اند. احساس عجيبي به من دست داده بود، هم خيلي اميدوار و هم خيلي نگراني آن را داشتم كه جان حضرت امام (ره) به خطر بيافتد، خلاصه تا پيروزي انقلاب و در طول دهه مباركه فجر يك لحظه آرام نداشتم، بقيه اعضاي انجمن اسلامي نيز همين احساس را داشتند و هر كس هر كجا بود تمام وقت را صرف حمايت از انقلاب اسلامي كرد. هر لحظه به فكر اين بودم كه تكليف من در اين لحظه چيست؟ احساس مي‏كردم كه اگر اتفاقي براي حضرت امام(ره) مي‏افتاد و من در انجام وظيفه و تكليف خود، حتي يك لحظه غفلت مي‏كردم، هرگز نمي‏توانستم خودم را ببخشم. حتي يك لحظه غفلت از پشتيباني نهضت اسلامي در رساندن پيام مظلوميت مردم عزيز، نابخشودني بود، لذا جز به اداي تكليف نمي انديشيدم. ديگر هيچ چيز برايم مهم نبود، اينكه مرا دستگير و زنداني و يا از ايتاليا اخراج كنند. اينكه نتوانم تحصيلاتم را كه در مقطع دكتراي معماري، در مرحله انتخاب رساله دكترا بود به اتمام برسانم اهميت خود را از دست داده بود. خلاصه خود را براي همه چيز و هر حادثه‏اي مهيا كرده بودم. انقلاب اسلامي ايران در اوج خود بود. مگر مي‏شد مردم عزيزمان در خون خود بغلتند و من در فكر خودم باشم؟ مگر مي‏شد، رهبر ، مرجع و مقتدايم در معرض خطر باشد و من لحظه‏اي آرام داشته باشم؟ و مگر مي‏شد از انجام تكليف غفلت كرد و شايد يك عمر از اين غفلت و كوتاهي پشيمان بود؟

 

خاطرات 57 (قسمت دوم) : نمايندگي دولت موقتّ



18 بهمن 1357 در رم وقتي شنيدم كه حضرت امام (ره) مهندس بازرگاني را به عنوان نخست وزير موقت مصوب فرمودند، بلافاصله به اين انديشه فرو رفتم كه در اين لحظه تاريخي تكاليف من چيست؟ و چه بايد بكنم؟ يا بلافاصله همه دانشجويان مسلمان را براي سفارت فرا بخوانم؟! يا راه ديگري بايد رفت!؟ تصميم گرفتم از هر انجمني بخواهم سريعاً يك نفر را به عنوان رابط و هماهنگ كنده به رم بفرستم و خودم نيز بلافاصله به سفارت شاهنشاهي مراجعه كرده و خود را نماينده دولت موقت معرفي كنم و بخواهم كه سفارت را تحويل من دهند، به عنوان بنيانگذار اولين انجمن اسلامي دانشجويان ايراني در ايتاليا و عضو اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشجويان ايراني در ايتاليا و به عنوان پيرو حضرت امام (ره) خود و ساير اعضاي انجمن اسلامي را نماينده طبيعي و واقعي انقلاب اسلامي مي‏دانستيم و واقعاً هم چنين بوديم. به يكي از معدود اعضا انجمن اسلامي در رم زنگ زدم و با او در نزديكي سفارت قرار ملاقات فوري گذاشتم و عازم آنجا شدم. به او گفتم من به سفارت مي‏روم و خود را نماينده دولت موقت معرفي مي‏كنم و از آنها مي‏خواهم كه سفارت را تحويل من دهند. او گفت: اگر به درون سفارت بروي، معلوم نيست چه بلايي بر سرت آورند. گفتم، به خدا توكل مي‏كنم، احساس ميكنم تكليف امروز من اين است كه اينكار را بكنم. گفت: نمي‏خواهي با ديگر انجمنها در شهرهاي ديگر مشورت كني؟ گفتم: فرصت اينكار نيست، از او خواستم در آنسوي خيابان، مقابل سفارت مستقر شود و از دور مراقب باشد. ا من داخل سفارت رفتم و باز نگشتم، هر كاري لازم باشد انجام مي‏دهد. قرار شد او سوار اتوبوس و در ايستگاه اتوبوس مقابل سفارت پياده شود و از آنجا اوضاع را تحت نظر داشته باشد من هم مستقيماً عازم سفارت شدم و زنگ در سفارت را به صدا در آوردم، دربان ايتاليايي سفارت از پشت ميكروفن گفت: بله بفرماييد. گفتم: قديري هستم و با سفير كار دارم. گفت: وقت ملاقات داريد؟ گفتم: نه. گفت: قدري صبركنيد. پس از چند لحظه پرسيد چه كسي هستيد و چكار داريد؟ معلوم بود كه موضوع را به مقامات سفارت منتقل كرده است و از او خواسته‏اند كه اين سوال را از من بپرسد. گفتم: قديري هستم، نماينده دولت موقت انقلاب اسلامي ايران و آمده‏ام سفارت را تحويل گرفته و اداره كنم. پيغام را به سفير برسانيد و در را سريعاً باز كنيد ! از سخنان قاطع و اظهاراتم تعجب كرده بود. نمي‏دانست چه بگويد. چاره‏اي نداشت جز اينكه اظهاراتم را منتقل كند. پس از چند دقيقه دو باره از پشت ميكروفن گفت: كه جناب سفير تشريف ندارند. گفتم: پس به نفر دوم بگوييد كه مي‏خواهم او را ببينم و سفارت را تحويل بگيرم ! مانده بود چه كند! چند دقيقه‏اي گذشت. با ترس و لرز پشت در نردها ي سفارت آمد و نگاهي به من و دور و بر انداخت و سپس به اطاق خود رفت و در را محكم از پشت بست و قفل و چفت نمود و سپس از پشت ميكروفن گفت: نفر دوم سفارت هم تشريف ندارند ! گفتم: مي‏خواهم با هر كس كه هست ملاقات كنم. آخر بايد سفارت را هر چه زودتر تحويل من دهند . گفت: صبر كنيد، چند دقيقه‏اي گذشت و اين بار گفت كه: آقا، هيچكس در سفارت نيست! گفتم: خيلي خوب، پيغام مرا به آنها برسان و بگو قديري، نماينده دولت موقت انقلاب آمده بود سفارت را تحويل بگيرد. بگو سفارت را آماده كنند. من بزودي مجدداً مراجعه خواهم كرد. با آن دربان خداحافظي كردم و از خيابان عبور نمودم و به دنبال دوستم كه قرار بود اوضاع را زير نظر بگيرد گشتم، ولي او را نيافتم. ناگهان ديدم يك ماشين پليس به سرعت به سفارت نزديك شد و با يك مانور سريع دور زد و در مقابل من ايستاد. خيلي خونسرد بودم. آنها سريعاً پياده شدند و جلوي من ايستادند: دستشان روي اسلحه‌شان كه به كمرشان بود قرار داشت. يكي از آنها پرسيد: آيا شما به سفارت مراجعه كرده بوديد؟! گفتم: بله گفت: چكار داشتيد؟ گفتم: من نماينده دولت موقت انقلاب اسلامي هستم و آمده‏ام سفارت را از آنها تحويل بگيرم. آنها بايد سفارت را تحويل من دهند. با تعجب به من كه جواني بودم كه تازه وارد 26 سالگي مي‏شدم نگاه كردند و كارت شناسايي مرا خواستند. بدنم را نيز گشتند و طبيعتاً اسلحه‏اي پيدا نكردند. كارت دانشجويي خود را به آنها نشان دادم. شروع كردند آن را با بي سيم براي مركز پليس هجي كردن و منتظر پاسخ آنها ماندند. در اين فاصله براي آنها از انقلاب اسلامي و حضرت امام(ره) و مبارزات مردم و جنايات شاه صحبت كردم و شاه را با موسوليني و رژيم شاه را با فاشيست‏ها مقايسه نمودم. يك ربع ساعت گذشت. دربان سفارت از لاي نرده‏هاي سفارت ما را نگاه مي‏كرد بالاخره بي سيم پليس به صدا در آمد. آنها كارت دانشجويي مرا پس دادند و گفتند آزادي. تشكر كردم و تأكيد كردم كه انقلاب اسلامي بزودي به پيروزي خواهد رسيد و شما مي‏توانيد مطمئن باشيد كه روابط ايران و ايتاليا گسترش خواهديافت. با آنها خداحافظي كردم. دير وقت با همان دوستم كه قرار بود بيرون مراقبت اوضاع باشد تماس گرفتم. خلاصه فهميدم كه در يك ايستگاه ديگر پياده شده بود، قدري نگران شده بود كه اقدام من كاري دست او هم بدهد به روي خود نياوردم.

خاطرات 57 (قسمت سوم) :شكاف در سفارت شاهنشاهي


اقدام روز 18 بهمن 1357 در رفتن به سفارت و معرفي خود به عنوان نماينده دولت موقّت و تأكيد مبني بر اينكه بايد سفارت را تحويل من دهند، تأثير خود را گذاشته بود. خبر اين اقدام من در بين كاركنان سفارت پيچيده بود. آنها نمي‏دانستند كه من بدون هماهنگي با تهران چنين چيزي را مطرح كرده‌ام و تصّور نمي‏كردند كه به تنهايي به سفارت مراجعه كرده باشم. شايد به همين دليل نيز مرا به سفارت راه ندادند وگرنه ممكن بود راه دهند و بلايي به سرم آورند. فرداي آن روز، همان دوستم، كه ظهر به رستوران دانشجويي رفته بود، صحنه‏اي را مشاهده كرد كه شب آن را برايم تعريف كرد. او گفت: يك نفر ساواكي سفارت به رستوران دانشجويي آمده بود و خطاب به دانشجويان كه غالباً نيز كنفدراسيوني (كمونيست) بودند مي‏گفت: من با شما در مبارزه با رژيم شاه اعلام همبستگي مي‏كنم. دانشجويان نيز او را هو كرده بودند و او ناچار شده بود رستوران را ترك كند. دوستم با خنده مي‏گفت: آن فرد ساواكي حسابي جا خورده بود و نمي‏دانست چه كند؟ گفتم: موقعيت خيلي خوبي است. او را هر طور شده پيدا كن و با آنها قرار ملاقات بگذار و بگو كه نماينده دولت موقت مي‏خواهد شما را ببيند. هر جا قرار گذاشتي من حاضر به ملاقات هستم.
فرداي آن روز، دوستم، مجدداً به رستوران دانشجويي رفته و اين فرد را ديده بود كه مورد تمسخر دانشجويان قرار گرفته است. با او قرار ملاقات گذاشت، ملاقات، عصر همان روز در يك قهوه خانه در خيابان معروف وِنتو در رم انجام گرفت. آن فرد كه دانشجويان او را ساواكي خطاب مي‏كردند، همراه با يك همكار ديگرش به ملاقات آمد. هر دو را در آغوش گرفتم و ديده بوسي كردم و به آنها بابت تصميمشان در پيوستن به مردم و همراهي با انقلاب اسلامي تبريك گفتم. خيلي از برخورد من با خود متعجب شده بودند و شايد آنرا با برخورد كمونيست‏ها مقايسه مي‏كردند. گفتم كه ما مي‏خواهيم همه در خدمت مردم باشند و هر كس با انقلاب اسلامي و مردم باشد از او استقبال مي‏كنيم، در ملاقاتمان معلوم شد كه آنها ساواكي نبودند بلكه كارمندان رمز سفارت بودند كه مسئوليت ارتباط رمز و كشف سفارت با وزارت امور خارجه را بر عهده داشتند. با توجه به هدفم در اشغال سفارت، سعي كردم اطلاعاتي در مورد سفارت بگيرم. مي‏گفتند، وضع سفارت به هم ريخته است. سفير ديگر به سفارت نمي‏آيد و نفر دوم سفارت، پرويز زاهدي، پسر عموي اردشير زاهدي معروف، عملاً سفارت را اداره مي‏كند. معلوم شد اقدام من در مراجعه به سفارت به عنوان نماينده دولت موقت و تأكيد بر ضرورت تحويل گرفتن سفارت اثر خود را داشته است و خود آنها به دنبال اين تماس و با مشاهده مبارزات مردم، تصميم گرفته‌اند به مردم بپيوندند. يكي از آنها تعارف كرد براي صرف چاي به منزلش برويم. من هم فوراً پذيرفتم و با هم به منزلش رفتيم، براي من كه در يك اطاق ساده زندگي دانشجويي را مي‏گذراندم، خانه‏اش خيلي شيك و مجلل جلوه كرد و عكس مصدق را روي كتابخانه گذاشته بود و خيلي به او اظهار علاقه و ارادت مي‏نمود. معلوم بود كه از موضع حضرت امام (ره) و نهضت اسلامي نسبت به مصدق اطلاعي نداشت و در حقيقت سعي مي‏كرد. نظر مرا به خود جلب كند! من هم ضمن تشريح انقلاب اسلامي، چيزي را به رخش نياوردم. از او و همكارش خواستم، خودشان را براي همكاري در سفارت جمهوري اسلامي ايران آماده كنند. براي آنها پيشنهاد خيلي خوشايندي بود. خداحافظي كردم و به دنبال كارهاي ديگر رفتم. اميدم براي موفقيت در اشغال سفارت بيشتر شده بود، پيغام دادم كه همه دانشجويان در سرتاسر ايتاليا آماده حركت به سمت رم باشند و بايد همه چيز را با خود بياورند. خودشان بايد همه چيز را براي خود تدارك مي‏ديدند و هزينه‏هاي آن را شخصاً تقبل مي‏كد. همه بايد خود را براي ضرب و شتم و زنداني شدن آماده مي‏نمودند. براي حمايت از انقلاب اسلامي، هر نوع فداكاري لازم بود. اعضاي انجمن‏هاي اسلامي، هر يك در شهر خود به شدت مشغول فعاليت بودند. 23 تا 25 بهمن ماه، زمان مناسب براي اشغال سفارت به نظر مي‏رسيد، ما هم چند روزي را براي تدارك لازم براي فراهم آوردن امكان انعكاس گسترده‏تر عمليات اشغال سفارت در اختيار داشتيم. روز 21 بهمن، سوار بر اتوبوس عازم جلسه‏اي بودم، بنا داشتم به انجمن‏ها پيغام دهم كه به رم عزيمت كنند. يك ايراني مرا ديد و فرياد زد كه راديو آزاد شد. فورا از اتوبوس پياده شدم و از او جزئيات را خواستم. گفت: راديو ايران را گوش مي‏دادم كه ناگهان راديو اعلام كرد كه راديو به دست انقلابيون افتاده است و درگيريها به شدت ادامه دارد و گوينده مرتبا از مجاهدين خلق و فدائيان خلق مي‏خواست كه در دفاع از راديو و تلويزيون به كمك بشتابند، تعجب كردم، فدائيان خلق كه هيچ نقشي در انقلاب نداشتند و با اينكه سازماني چريكي محسوب مي‏شدند نيروي چنداني نداشتند تا كاري از آنها بر آيد. مجاهدين خلق هم كه توسط عناصر مرتد آن تار و مار شده بود و اين نيروها با همكاري ساواك عناصر مؤمن را از بين برده بودند و از اين دو سازمان كاري بر نمي‏آمد. ضمن اينكه هر دو سازمان با انقلاب اسلامي در عمل سر ناسازگاري داشتند. در حقيقت اين مردم مؤمن و مسمان ايران بودند كه به رهبري حضرت امام (ره) انقلاب را تا به اين مرحله رسانده و نيروي اصلي انقلاب را تشكيل مي‏دادند. حدس زدم كه اين اظهارات ناهماهنگ بايد مربوط به نظر شخصي مجري باشد كه بعداً هم معلوم شد كه همينطور بوده است. به فكر فرو رفتم. اين سوال برايم مطرح بود كه الان چه كاري بايد كرد و تكليف من در اين لحظه چيست؟ تصميم خود را گرفتم. سريعاً به سفارت مي‏رويم و اداره سفارت را به هر نحو شده به دست مي‏گيريم. تماس با اعضاي انجمن اسلامي ممكن نبود. هر كس مشغول كاري بود و طبيعتاً هنوز به منزل بر نگشته بودند. تصميم گرفتم به تنهايي به سفارت بروم و همچون سه روز قبل خود را نماينده دولت موقت معرفي كرده بخواهم اداره سفارت را به من بسپارند. به طرف سفارت به راه افتادم ...

خاطرات 57 (قسمت چهارم) : فتح سفارت بدون درگيري


وقتي شنيدم كه راديو ايران آزاد شده است و درگيري‏ها در اطراف آن به شدت ادامه دارد، ديگر فرصت را براي عزيمت دانشجويان مسلمان از سراسر ايتاليا به رم براي اشغال سفارت كافي ندانستم و احساس كردم بايد بلافاصله به سفارت بروم و با معرفي خود به عنوان نماينده دولت موقت اداره سفارت را بعهده بگيرم و هر خطري را در اين راه استقبال كنم. خون من كه رنگين‏تر از خون مردم مسلمان و مؤمن كشورمان نيست كه اين روزها با شعار الله و اكبر به فرمان رهبر و مولايشان به مقابله با دژخيم‏ترين و سفاك‏ترين رژيم زمانه و حاميان جهاني آن پرداخته‌اند. به طرف سفارت به راه افتادم و در راه به آنچه بايد كرد مي‏انديشيدم. نزديك سفارت از اتوبوس پياده شدم و يك بار به منزل محل تجمع زنگ زدم. يكي از دوستان انجمن اسلامي شهر فلورانس بنام محمد جلالي كه برادرش در شهر رم فرش فروشي داشت، آپارتماني را در اختيار ما گذاشه بود. او كه نقاش و خطاط ماهري هم بود به منزل برگشته بود. از او خواستم كه عكس حضرت امام(ره) را روي پارچه بزرگي بكشد تا موقع اشغال و در حقيقت آزاد سازي سفارت روي درب ورودي سفارت نصب شود. قرار شد متني هم تحت عنوان سفارت جمهوري اسلامي ايران در ايتاليا به فارسي و ايتاليايي نوشته شود تا بتوان آن را روي تابلو سفارت شاهنشاهي نصب كرد. او به سرعت اين كارها را انجام داد. محمد جلالي اكنون استاد رشته معماري دانشگاه شهيد بهشتي تهران است. تلفن بعدي به همان مأمور رمز بود. به او گفتم كه من عازم سفارت هستم و از او خواستم سريعاً خود را برساند. هوا تاريك شده بود و نم نم باران مي‏باريد. زير باران خود را به سفارت رساندم، اين دفعه يك ايراني ارمني به نام آرام كه منزلش در سفارت بود به دم در آمد و از پشت ميله‏هاي درب دوم سفارت با من صحبت كرد. به او گفتم: من قديري، نماينده دولت موقت انقلاب اسلامي هستم و آمده‏ام سفارت را تحويل بگيرم. گفت: آقا من اينجا هيچ كاره هستم. من نگهبان سفارت هستم و هيچ مسئولي هم در سفارت نيست و شما لطفا فردا مراجعه بفرماييد. گفتم: الان من مسئول سفارت هستم و شما بايد به دستورات من عمل كرده و آن را اجرا كنيد. مگر نشنيدي كه راديو هم آزاد شده است. فت: شنيدم، ولي من چنين اختياري ندارم و ضمناً كليدهاي ساختمان سفارت نيز در اختيار من نيست. منزل من در گوشه از حياط سفارت است. گفتم: چه كسي اختيار سفارت را دارد؟ گفت، كار دار سفارت آقاي پرويز زاهدي كه اكنون در اقامتگاه (رزيدانس) است و در سفارت نيست. سفارت تعطيل است و هيچكس جز من و خانواده‏ام در سفارت حضور ندارد. گفتم: خيلي خوب: مي‏آيم توي سفارت و به او تلفن مي‏زنم تا بيايد سفارت را تحويل من دهد. گفت: لطفاً از بيرون زنگ بزنيد. گفتم: نه، مي‏خواهم از داخل سفارت زنگ بزنم. گفت: من اجازه ندارم شما را و هيچكس ديگر را به سفارت راه دهم. قدري خود را ناراحت نشان دادم و با قاطعيت گفتم: مثل اينكه شما نمي‌خواهي در سفارت، به كارت ادامه دهي، اگر در را باز نكني از حالا به فكر ترك سفارت باش و يادت باشد كه همكاري نكردي. قدري جا خود و به فكر فرو رفت. در اين لحظه مأمور رمز سفارت كه روز قبل با ما اعلام همبستگي كرده بود به سفارت رسيد و او هم از آن دربان خواست كه در را باز كند و گفت كه ديگر اوضاع فرق كرده و رژيم شاه تمام شده است. از امروز آقاي قديري رئيس سفارت است. كاري نكن كه نتواني به همكاري با سفارت ادامه دهي. او قدري سست شد و گفت: پس لطفاً بعد از اينكه تلفن زديد، سفارت را ترك كنيد. گفتم: نمي‏گذارم براي شما مشكلي پيش بيايد. وارد حياط سفارت شده و به خانه او كه گوشه سفارت بود رفتم، همسرش نيز مثل او گيج شده بود. به او سلام كردم. آقاي آرام مرا به عنوان نماينده دولت موقت معرفي كرد. نگران آينده خود بود. به او گفتم: اگر همكاري كنيد به كارتان ادامه خواهيد داد. كنار تلفن نشستم. آقاي آرام تلفن كاردار را گرفت و با كار دار سفارت آقاي پرويز زاهدي صحبت كرد و گفت: آقاي قديري، نماينده دولت موقت اينجا هستند و مي‏خواهند با شما صحبت كنند. كار دار پرويز زاهدي، پسر عموي اردشير زاهدي بود. ظاهراً از 18 بهمن كه با سفارت تماس گرفته بودم و خود را نماينده دولت موقت معرفي كرده بودم. سفير كه انصاري نام داشت و الان از فعالان ضد انقلاب خارج از كشور است، مفقودالاثر شده بود. گوشي را گرفتم و سلام كردم. مهلت نداد و گفت، قربان سلام عرض مي‏كنم. من نوكر و چاكر شما هستم و چه امر بفرمائيد اطاعت مي‏كنم!!! گفتم: همين الان به سفارت بيائيد و در را باز كرده و سفارت را تحويل ما دهيد. گفت: هر چه امر بفرمائيد. من هم اطاعت خود را از شما و دولت موقت اعلام مي‏كنم و افزود: اگر اجازه دهيد من فردا اول وقت در سفارت حاضر شده و كليد را تحويل خواهم داد و خود و همكاران در خدمت شما خواهيم بود. در حقيقت سفارت فتح شده بود. همه چيز مثل موم در دست ما بود و سفارت را در اختيار داشتيم. دير وقت بود و بايد به فكر برنامه‌هاي فردا مي‌بوديم. با در خواست او موافقت كردم و گفتم: بسيار خوب، فردا ساعت 7 صبح اينجا باشيد. اما وارد ساختمان نشويد، با حضور من بايد در سفارت باز شود و فردا خواهم گفت كه چه بايد كرد و ضمناً فردا جز كاركنان سفارت و آنهايي كه من مي‏گويم هيچكس حق ندارد وارد سفارت شود. گفت: اطاعت قربان هر چه بفرمائيد. با چند بار نوكرم، چاكرم گفتن خداحافظي كرد. خيال من راحت شد كه ديگر از بابت كاركنان سفارت مشكلي نخواهيم داشت. آقاي آرام، نگهبان ارمني سفارت كه صداي كاردار سفارت و لحن او را از تلفن شنيده بود كاملاً تغيير حالت داده بود. از اينكه در سفارت را به روي ما باز كرده بود و اجازه داده بود تا ما از خانه‏اش تلفن كنيم، خوشحال بود و تعارف كرد تا شام را در منزلش بخوريم، اما من تشكر كردم و لب به چيزي نزدم. به او گفتم: بدون اجازه من هيچكس حتي خود كار دار و كاركنان سفارت و خود شما هم حق ورود به ساختمان سفارت را نداريد. من فردا صبح زود مي‏آيم و آنچه بايد انجام گيرد را مي‏گويم. به او تأكيد كردم كه كاركنان سفارت فقط وارد محوطه حيات سفارت شوند و هيچ ايراني و غير ايراني را نيز به درون محوطه سفارت و حياط هم راه نمي‏دهيد. تابلوي سفارت شاهنشاهي را با كاغذ يا پارچه بپوشانيد، تا فردا تابلوي جديد نصب كنيم. اطمينان داد كه تمام موارد فوق را رعايت خواهد كرد. من هم قول ادامه حضور او را در سفارت دادم و از همكاري او تشكر كردم. از صحبتهاي من هم او و هم همسرش خوشحال شدند. با مأمور رمز از سفارت بيرون آمدم. مأمور رمز هم از نتيجه كار راضي و به آينده خود اميد وار بود. آن نگهبان ارمني سالهاي سال در سفارت به همكاري ادامه داد. و از پرتلاش‏ترين كارمندان سفارت بود. كارمند رمز مورد اشاره نيز در وزارت خارجه باقي ماند و مدتي را نيز تحت مديريت اينجانب در زمان تصدي پست مدير كلي اطلاعات و مطبوعات وزارت امور خارجه كار كرد، احتمالاً الان بايد بازنشسته شده باشد. پرويز زاهدي، مدتي كاردار بود و سپس وقتي مأموريتش پايان يافت از بازگشت به كشور امتناع نمود و ظاهراً عازم آمريكا شد. 21 بهمن 1357، شب، در حالي كه باران مي‏باريد سفارت را ترك كردم. در حالي كه سفارت به زيبايي فتح شده بود. در حالي سفارت را ترك كردم كه اميد ديدار مجدد حضرت امام (ره) پدر و مادرم و بازگشت به ايران در دلم شادي و شعف ايجاد كرده بود. آخر من از سال 1353 تا پيروزي انقلاب اسلامي يعني به مدّت 5 سال نتوانسته بودم به ايران باز گردم. برادرم فريدون كه دو سال از من كوچكتر است و او هم براي تحصيل در رشته معماري به ايتاليا آمده بود، در تابستان سال 1355 به ايران باز گشت و نتوانست به ايتاليا بازگردد. ساواك او را دستگير و ممنوع‌الخروج كرده بود. ساواك از فعاليتهاي او اطلاعي نداشت و نمي‏دانست كه او هم در بنيانگذار انجمن اسلامي فلورانس كه اولين انجمن در ايتاليا بود، شركت داشت و بسيار هم فعال بود. ليكن از فعاليتهاي اينجانب اطلاعاتي بدست آورده بود. فعاليت انجمن اسلامي فلورانس تا آن زمان مخفي بود. ولي وقتي كه فهميدم كه لو رفته‏ام، فعاليت خود را به صورت علني آغاز كردم و اين امر امكان فعاليت بيشتري را برايم ايجاد كرد. البته اميد به بازگشت به ايران را از دست داده بودم و 5 سال بود از ديدن پدر و مادر و ساير بستگان عزيزم محروم بودم .هوا سرد و باراني بود. به سمت منزل محمد جلالي رفتم و شب را نزد او ماندم. او داشت عكسي از حضرت مام (ره) را كه مشت خود را گره كرده بود روي پارچه‌اي سفيد مي‏كشيد، تا درب سفارت را به آن مزّين كنيم. بقيه هم كم و بيش آمده بودند. ماجراي حضور من در سفارت و گفتگويم با كاردار را برايشان گفتم: هم از آنچه پيش آمده بود خوشحال بوديم. سفارت بدون درگيري فتح شده بود. ما فقط نگران اوضاع در ايران بوديم.

خاطرات 57 (قسمت پنجم) : اولين كنفرانس مطبوعاتي


آخرين ساعات 21 بهمن و اولين ساعات 22 بهمن را در منزل محمد جلالي بوديم. آقاي حسين بنك‌دار هم همراه ما بود. با او در نوفل لوشاتو آشنا شده بودم. سالها در زندانهاي رژيم شاه زير شكنجه به سر مي‏برد. قدّي كوتاه داشت و لاغر اندام بود و آثار دشواري زندگي بر چهره‏اش نمايان بود. آخر او سالها زير شكنجه ساواك زجر كشيده بود. در نوفل لوشاتو با هم خيلي صحبت كرده بوديم. از مجاهدين خلق اطلاعات خوبي داشت. اطلاعاتي را در مورد روند ماركسيست شدن عده‏اي از آنان و التقاطي بودن عمده افراد الباقي و همكاري ماركسيستها و ساواك براي كشتن افراد مؤمن سازمان، اطلاعاتي به من داده بود. وقتي تصميم گرفتم از نوفل لوشاتو به ايتاليا بيايم. از او نيز دعوت كردم با من بيايد و او هم در نهايت دعوت را پذيرفت. چند جلسه بزرگ نيز براي او ترتيب داده بوديم تا او حقايقي را كه در مورد سازمان مجاهدين مي‏داند بيان كند. چپي‏ها سعي كرده بودند جلسات را بهم بريزند. به هر طريقي بود جلسه را اداره مي‏كردم. او ريش پروفسوري داشت و سنش شايد 10 سال از من بزرگتر بود. اگر چه من 18 بهمن، در مراجعه حضوري خود به سفارت، خود را نماينده دولت موقت انقلاب معرفي كرده بودم و خواستار تحويل گرفتن سفارت شده بودم، ليكن احسان كردم، بهتر است او را به عنوان نماينده دولت موقت معرفي كنم. او قدري ترديد داشت و مي‏گفت: آخر ما با تهران هماهنگ نكرده‏ايم! گفتم: اگر تهران بخواهد كسي را به عنوان نماينده معرفي كند، چه كسي بهتر از شما و اعضاي انجمن اسلامي ايتاليا مي‏تواند انتخاب كند. ما فرصت نداريم با تهران هماهنگ كنيم. فرصت‏ها را نبايد از دست داد. دير بجنبيم ممكن است سفارت به دست دانشجويان چپي بيافتد. يا كاركنان سفارت ممكن است اسناد را از بين ببرند و يا اموال را غارت كنند. اين اموال الان ديگر متعلق به جمهوري اسلامي ايران است! او ترديد داشت. به او گفتم تو تلاش كن با تهران تماس بگيري و هماهنگ كن. اگر در نهايت نخواستي به عنوان نماينده دولت موقت معرفي شوي، من خودم را نماينده دولت موقت معرفي مي‏كنم و به شوخي به او گفتم: من دانشجويم وتو پروفسوري. لااقل ريشت پروفسوري است و براي معرفي به عنوان رئيس نمايندگي مناسب‏تر هستي. ضمن اينكه چون او مدتها در زندان و زير شكنجه بود، فكر مي‏كردم كه بهتر است او را به عنوان نماينده دولت موقت معرفي كنم. به او گفتم نگران نباشد، چون من عملاً سفارت را اداره خواهم كرد ولي تو رسماً رئيس باش. از او خواستم خود را براي برگزاري يك كنفرانس مطبوعاتي در روز 22 بهمن در محل سفارت آماده كند و افزودم كه فردا بايد كاري كنيم كه كاركنان سفارت اطلاعيه‏اي را امضاء نموده و حمايت خود را از انقلاب اسلامي و دولت موقت اعلام دارند و خبر آن را روي تلكس‏هاي خبري بفرستيم. در مورد آنچه بايد در كنفرانس مطبوعاتي گفته شود هم هماهنگي شد. او با يك نفر در تهران تماس گرفته و موضوع را مطرح كرده بود و بالاخره قبول كرد كه به عنوان نماينده دولت موقت معرفي شود و گفت: به آنها اطلاع دادم تا لااقل تكذيب نكنند. حدود ساعت 5 صبح با پارچه مزّين به عكس حضرت امام (ره) عازم سفارت شديم. آن ارمني كه نام مستعارش آرام بود، در را برايمان باز كرد، هنوز هيچكس نيامده بود. عكس حضرت امام را در قسمت بالاي در ورودي سفارت كه مشرف به خيابان بود نصب كرديم و تابلوي سفارت جمهوري اسلامي ايران را روي تابلوي سفارت شاهنشاهي كه از شب قبل روي آن پوشانده شده بود نصب نموديم. آقاي آرام (نگهبان) در ساختمان سفارت را در حضور من بازكرد. روز قبل ادعا كرده بود كه كليد ساختمان را ندارد، ولي ديگر فهميده بود كه رژيم شاه ماندني نيست و همكاري را آغاز كرده بود، همكاري‏اي كه سالها به طول انجاميد. دقايقي بعد از اينكه وارد ساختمان سفارت شدم، چند نفر از اعضاي انجمن اسلامي به سفارت رسيدند به آنها گفتم: الان در خاك جمهوري اسلامي ايران هستيد و اينجا به اسلام تعلق دارد و اموالش هم مال مردم است. طبق قواعد ديپلماتيك سفارت هر كشوري خاك كشور آن سفارت محسوب مي‏گردد. از آنها خواستم مراقب باشند به هيچ چيز آسيبي نرسد و گفتم: عكس‏هاي شاه و فرح و هر گاو و خر ديگر را از قاب‏ها در آورند، و به قاب آن آسيب نرسانند. آن عكس‏ها را هم بايد جمع كرده و طي مراسمي به آتش بكشيم. در زيرزمين سفارت يك كتابخانه قرار داشت. تعدادي صندلي پشت هم قرار داشت و محل مناسبي براي برگزاري كنفرانس مطبوعاتي بود. گفتم هيچكدام از كاركنان حق ندارند به طبقات ديگر وارد شوند. همه كاركنان به كتابخانه كه در زير زمين است بروند و تا تعيين تكليف آنجا بمانند. ساعت 7 صبح، پرويز زاهدي (كاردار سفارت) آمد و ديد ما سفارت را در اختيار داريم. تعظيم كرد و نوكرم چاكرم راه انداخت. كاركنان سفارت يكي بعد از ديگري وارد سفارت شده، طبق برنامه به كتابخانه مي‏رفتند. در جمع كاركنان سفارت كه كاردار نيز در بين آنها بود حضور يافتيم و در مورد انقلاب اسلامي، امام خميني (ره) رژيم سفاك شاهنشاهي صحبت كردم و گفتم كه اگر كسي مرتكب جنايت نشده باشد، در صورت همكاري صادقانه مي‏تواند به كار خود ادامه دهد. خيلي از اين جمله خوشحال به نظر مي‏رسيدند. گفتم اولين گام اين است كه متني تهيه شود و نظر خود را در مورد دولت موقت بنويسيد. چند نفري بلند شدند و در حمايت از حضرت امام (ره) و دولت موقت صحبت مختصري كردند. متني مبني بر انزجار از رژيم شاهنشاهي و جنايات آن و حمايت از انقلاب اسلامي، حضرت امام(ره) و دولت موقت به امضاء همگي رسيد و خبر آن در اختيار رسانه‏هاي گروهي قرار گرفت و براي تهران نيز مخابره شد. كاركنان سفارت، با نام من كم و بيش آشنا بودند. شايد قبلاً مصاحبه‏هاي تلويزيوني مرا به عنوان سخنگوي انجمن اسلامي ايتاليا ديده بودند. در يك مصاحبه تلويزيوني كه هنگام انتصاب بختيار به نخست وزيري انجام شد و از برنامه خبر شبكه 2 تلويزيون پخش شده بود، گفته بودم كه بختيار هم همچون ازهاري خواهد رفت و انقلاب اسلامي پيروز و جمهوري اسلامي برقرار خواهد گرديد. در آن مصاحبه از من سوال شده بود كه: آيا شما (نهضت اسلامي ايران) با گروههاي كمونيست ايراني ضد رژيم شاه همكاري مي‏كنيد؟ گفته بودم كه ما هيچ همكاري با آنها نداريم و راهمان جدا از راه آنهاست. سوال شده بود كه ولي آنها عليه رژيم شاه فعاليت مي‏كنند و من جواب داده بودم كه: ضد رژيم شاه فعاليت مي‏كنند. ولي در اين انقلاب كه انقلاب اسلامي است و براي حاكميت اسلام است هيچ نقشي و حضوري نداشته و بين مردم جايگاهي ندارند. تأكيد من بر عدم حضور كمونيست‏ها در انقلاب و نداشتن پايگاهي در بين مردم و عدم همكاري مسلمانان با آنان خشم چپي‏ها را برانگيخته بود و مورد تهديد آنها قرار گرفته بودم. كاركنان سفارت مي‏دانستند كه من چند روز قبل، يعني 18 بهمن، به تنهايي به سفارت مراجعه كرده و خود را نماينده دولت موقت معرفي كرده بودم و الان نيز مي‏بينند كه محور هماهنگي امور هستم و به همين دليل نيز از اينكه آقاي حسين بنك‌دار را به عنوان نماينده دولت موقت معرفي كردم، متعجب به نظر مي‏رسيدند. ولي تمكين كرده بودند. ساعت 9 صبح جمعيت زيادي از گروههاي چپي ايراني جلوي سفارت جمع شده بودند و آمده بودند تا سفارت را به اشغال خود در آورند كه با عكس حضرت امام (ره) و تابلوي سفارت جمهوري اسلامي ايران مواجه شده بودند. پيغام دادند كه ما هم مي‏خواهيم بياييم به شما كمك كنيم. به دوستانم گفتم نبايد بگذاريم كه داخل بيايند. فرصت درگير شدن هم نداريم، بايد با سياست ردشان كنيم تا امور قدري سامان بيابد. از طرفي قرار بود تا دو ساعت ديگر كنفرانس مطبوعاتي برگزار شود. به بيرون سفارت رفتم و شروع كردم براي آنها سخنراني كردن. آنها را بدون توجه به عضويتشان در گروهها، به عنوان ايراني مقيم رم مخاطب قرار دادم. ابتدا پيروزي انقلاب اسلامي را به همه تبريك گفتم و از اينكه اين جا جمع شده‏اند تشكر كردم! گفتم: الان نياز به كمك نداريم. ولي اگر نياز شد شما را خبر خواهيم كرد. شما برويد منزل و گوش به زنگ باشيد تا اگر لازم شد شما را خبر كنيم. قرار شد چند نفر از افراد محور شوند و همه مرتباً به منازل اينها زنگ بزنند، تا اگر نياز بود و ما آنها را خبر كرده باشيم، بتوانند سريعاً جمع شوند. چند نفر از آنها گفتند. كه هنوز رفراندومي برگزار نشده است كه شما نام سفارت را گذاشته‏ايد "سفارت جمهوري اسلامي ايران". پاسخ دادم. مردم در راهپيمايي‌هاي ميليوني در سراسر كشور با شعار خود استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي، در حقيقت راي خود را داده‌اند و با خون خود آن را امضاء كرده‏اند و از نظر ما همين قدر كفايت مي‏كند. ليكن، وقتي رفراندوم برگزار شد، اگر مردم راي ديگري دادند آن را تغيير خواهيم داد. آنها رفتند و مرتباً با آن چند نفر تماس مي‏گرفتند و آنها نيز مرتبا به سفارت زنگ مي‏زدند كه چه شد؟ طبيعتا هرگز آنها را به كمك فرا نخوانديم. هم چون نيازي به همكاري آنها نداشتيم و هم بدليل اينكه كساني را كه اعتقادي به خدا نداشتند شايسته همكاري نمي‏دانستيم و همكاري با آنان را بر خود حرام مي‏دانستيم .آنها رفتند و خبرنگاران يكي بعد از ديگري براي كنفرانس مطبوعاتي مي‏آمدند. كنفرانس مطبوعاتي برگزار شد. آقاي بنك‌دار، طبق قرار قبلي، مطالبي را گفت و من هم مدير يت كنفرانس و ترجمه آن را بر عهده گرفتم و گاهي هم خودم به سوالات پاسخ مي‏دادم. اين اولين كنفرانس مطبوعاتي بود كه در دوران جمهوري اسلامي ايران برگزار مي‏كردم. در ظهر روز 22 بهمن سال 1357 خبر آزاد سازي سفارت، حمايت كاركنان سفارت از دولت موقت و كنفرانس مطبوعاتي مثل توپ در ايتاليا صدا كرد. عملاً عمده اخبار شبكه‏هاي راديو تلويزيوني به اخبار ايران اختصاص داشت و اخبار مربوط به سفارت نيز در كنار آن منعكس مي‏شد. صبح 23بهمن، خبر پيروزي انقلاب اسلامي، تير اصلي تمام روزنامه‏ها را تشكيل مي‏داد و اخبار مربوط به سفارت هم در همه روزنامه‏ها منتشر شد. مطلبي كه روزنامه ايل مساجرو در مورد اقدام ما در رم نوشته بود، خيلي به مذاقم شيرين جلوه كرد. اين روزنامه عكس سر در سفارت را كه عكس حضرت امام (ره) با مشت گره كرده روي آن نصب شده بود را چاپ كرد و اين تير را براي آن انتخاب كرده بود "انقلاب اسلامي در رم هم به پيروزي رسيد".

+ نوشته شده توسط محسن رنجبران در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 20:45 |